به طعم ِ تلخی تقدیرِِِ ِ خویش ،عادت کن
روا نبود، ولی بنده ای ! اطاعت کن
خدا نخواست که او سایه ی سرت باشد
به یادگار ِ همین روسری قناعت کن
نگاه ِ چشم گواه ِ گناه ِ آدم بود
از این به بعد خودت با زمین اصابت کن !
حماقتی است به خواب و خیال دل بستن
مرا شبیه ِ خودت ، مرد ِ این حماقت کن.
چطور دلت اومد بری بیخبر از کنار من؟
همیشه پاییز بمونه زمستونو بهارمن
چطور دلت میاد که من٬ از غم دوریت بمیرم؟
کاشکی یه روز میومدی تا با نگات جون بگیرم
چطور دلت اومد بری ومنو تنها بزاری؟
تو هم یه کم مقصری نگو گناهی نداری
چطور دلت میاد یکی همیشه چش برات باشه؟
یکی هنوز تو حسرت یه بار دیگه نگات باشه
چطور دلت اومد بری با اینکه اون دیوونته؟
یه روز بهش گفته بودی تنها چراغ خونته
چطور دلت میاد که لیلی تک و تنها بمونه؟
تا کی بشینه شعر بگه اونارو تنها بخونه؟
چطور دلت اومد بری تو انتظار پیرش کنی؟
با دوری و نبودنت از همه دلگیرش کنی
ديگر به اجبار باورم شده كه برنمي گردي
تو بیخیال من شدی٫دستای من سرده هنوز
میبینی اشکای منو؟قسمت من درده هنوز
طاقت موندن ندارم٫ اینجا که بارون نمیاد
تنها ماه تو آسمون برام یه همدرده هنوز
بدون تو شعرای من دیگه بهاری ندارن
پائیز.موندگار شده٫بی تو گلاش زرده هنوز
گفته بودی عاشقمی چشات فقط مال منه
نیستی ببینی بی کسی بامن چه بدکرده هنوز
اون دل مهربون تو منو نمیخاد میدونم
این روزگار لعنتی وای که چه نامرده هنوز
سرزمین خاطره هامون بی تو معنا نداره
اونکه همش منتظره لیلی شب گرده هنوز
تنها منو تو بودیمو عشق پراز سادگیمون
توجاده عشق و جنون همسفرهم میشدیم
وقتی کنار هم بودیم بیخیال غم میشدیم
عاشق سادگیت شدم خودت اینو خوب میدونی
تا وقتی که زنده باشم تنها تویی که می مونی
مهتاب خوب آسمون چی شد که ماه ما نبود
قصه عوض شد بخدا جدایی راه ما نبود
راستی چرا تموم شدیم دلیلشو تو میدونی؟
خودت میگفتی تا ابد میخای کنارم بمونی؟
پرنده های دلامون همه دارن پر می زنن
این روزا دلشکسته ها به همدیگه سر میزنن
تو رو به عشقمون قسم سراغی از دلم بگیر
من موندم و یه خاطره اینو دیگه ازم نگیر
قرارمون که این نبود تو رفتی قلب من شکست
حسرتی مونده تو دلم چه ساده عهدمون گسست
مثل تموم قصه ها قصه ما تموم شده
گناه ما نیست عزیزم عشقه که بی دووم شده
بگو چرا پژمرده شد گلای باغ عشقمون؟
قصه به آخرش رسید اما همیشه خوب بمون
لیلی می مونه همیشه تو حسرت نگاه تو
با قلب عاشق تا ابد منتظره براه تو....

هنوزم ماه...............
ولی دیگه افسوس....
آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد
عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد
آمدم تا از سر دلتنگی و دلواپسی
گریه تلخی در آغوشت کنم اما نشد
آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی
چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد
نازنینم.نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم
آمدم تا این سخن آویزه گوشت کنم اما نشد
بعد ازآن نامهربانیهای بی حد و فزون
سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد
....................................................................................
بزار از اولش بگم چه جوری شد قصه ما
یه عشق پاکی بین ما خالی بود از رنگ و ریا
به هم دادیم دلامون و تو لحظه های بیکسی
سنگ صبور هم شدیم تو غربت و دلواپسی
خاطره هامون یادته بارون و ماه و اسمون
چه روزای خوبی بودن گریه هامون خنده امون
وعده دادی که می مونی اما حالا چه دور شدی
حرفای خوبی میزدی به زودی سوت و کور شدی
راستی تو هم یادت میاد باهم بودیم از دل و جون
بارون می بارید و ما هم می باریدیم با اشکامون
یادت میاد شعرامونوبا همدیگه ورق زدیم
برای عشق خوبمون به همه دست رد زدیم
چه خوش بودیم با همدیگه نموندی تو اما حالا
از تو برای من فقط یه اسمه که مونده بجا
چه دنیای عجیبیه تو بد شدی مثل همه
سنگینی نبودنت رو شونه های قلبمه
کبوتر زخمی هنوز بیادته اما چرا
با حسرت و ناباوری به سر رسید قصه ما
مرا با اشکهای خود،میان غم رها کردی
همان روزی که دستت را زدست من جدا کردی
تو رفتی از کنار من،تو رفتی و ندانستی
که در این قلب غمناکم چه غوغایی به پاکردی
تو رفتی و ندیدی اشکهای چشم خیسم را
نماندی با من تنها، تو عمرم را فنا کردی
سیه بختم و میدانم که تو هرگز نمی آیی
نفهمیدی دم آخر تو با قلبم چه ها کردی
تو بودی و کنار تو غزلهایم چه زیبا بود
تو می گفتی که در اعماق شعر من صفا کردی
سفر کردی و من دیگر نشانت را نمی یابم
گنه کردی تو با روحم نمیدانم چرا کردی
گذر کردی زچشمانم و من دیگر نمیبینم
فقط در خواب میبینم که نامم را صداکردی
تو معشوق تمام شعرهای خوب من بودی
و من عاشق شدم وقتی به چشمانم نگاکردی
نفسهایم چه بی جانند و قلب خسته ام بی تاب
میان عشق و رسوایی تو لیلی را سوا کردی
دلم براي کسي تنگ است
که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند
دلم براي کسي تنگ است
که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند
دلم براي کسي تنگ است. .
ميخواهم آرام سر بر سينه ات بگذارم
ميخواهم صداي طپش قلبت مرا به خوابي آرام و رويائي فرو برد
با نگاهت در سکوتي لغزان غوطه ور شوم
ولي اگر چنين شود و قلب کوچک تو کلبه من شود ......
کجایی ای تمام اشکهای من فدای تو
چرا دیگر به گوش من نمی آید صدای تو
قسم خوردی که حرفی ازجدایی نیست بین ما
قسم یادت نماند اما ببین ماندم به پای تو
به پایان میرسم آخر و تو هرگز نمی فهمی
که شعر من پر است از داستان و ماجرای تو
تو رفتی و پس از تو خنده از لبهای من هم رفت
ولی هر شب به شعری راز دل گویم برای تو
بدان راز دلم سنگین تر از بغض گلویم بود
ولی تو چشم خود بستی و میبینم سزای تو
تو رویت را نگرداندی ببینی سایه ی من را
ولی من در خیال خود میایم پا به پای تو
ازآن عشقی که می گفتی به قدر آسمانها بود
نماند و تا ابد دیگر نیامد های های تو
دلیل شعر و معشوق غزلهای دلم بودی
تو رفتی و ببین تنهاست لیلی بی نوای تو
در اشتیاق با تو بودن سراپا شور میشوم در انتظار دیدن رویت چه مسرور میشوم
جانا کجایی و در محفل کدام معشوقی من از فراغ روی تو از دو دیده کور میشوم
بی تو من همیشه گوشه گیر کلبه دردم در آرزوی با تو بودن چه مغرور میشوم
چه روزها گذشت و خبر از عشق من نشد هر روز میگذرد ببین که رنجور میشوم
این فتنه جدایی از کجا و چرا آمد؟ که هر چه می آیم سوی تو من دور میشوم
بگو در آیینه نگاهت هنوز جا دارم؟ اگر بگویی آری سراپا نور میشوم
از این بهانه های دل بیمار خسته ام بدون تو چه با ماتمم جور میشوم
نیامدی و تا ابد گریست این لیلی دیرتر که شد بدان که در گور میشوم
دل منو شکست و رفت تنها شدم ای روزگار
مگه دلم ازون چی خواست بجز وفای موندگار
وقتی غرورمو شکست که رفت با دیگری نشست
منو تو بی کسی گذاشت عهدشو با غریبه بست
حالا دیگه تنها شدم هیچکی سراغم نمیاد
یه خنده رو لبهای من حتی تو خوابم نمیاد
کاشکی میشد از این میون فاصله هارو بردارم
تو خلوتم اسیر شدم طاقت موندن ندارم
شاید هنوز منتظرم این فاصله تموم بشه
حتی اگه تمام عمر به پای اون حروم بشه
اونکه می گفت برای من مثل یه مجنون میمونه
شعرای عاشقونشو تو گوشای کی میخونه؟
آخه گناه من چی بود بجز وفا به عهدمون
من میمیرم تو بی کسی تو هم کنار اون بمون
کبوتر خسته تو نای نفس هم نداره
حالا تک و تنها شده ولی چه اروم میباره
لیلی همیشه غم داره حتی تو اوج آرزوش
اما غماش تموم میشه وقتی بشینی روبروش
دلم گرفته عزیزم ازین روزا از آدما
دلم گرفته چی بگم طاقت ندارم بخدا
گریه امونم نمیده کجایی تو هم نفسم
از وقتی رفتی دیگه من تنهایی توی قفسم
ماه و ستاره هادیگه به داد من نمیرسن
بدون تو حتی اونا تو آسمونا بی کسن
دلم از ادما گرفت که بیصدا شکستنم
زخم زبونا که زدن چه تهمتا که بستنم
از اونا که با حرفاشون عشق منو دادن به باد
با اینکه نیستی هنوزم دوست دارم خیلی زیاد
خاطره هامو گم نکن من که بریدم از همه
اگه تموم عمرمو گریه کنم بازم کمه
یه روز بیا شاید که این دلواپسی سر برسه
قصه تلخ عشقمون با خنده اخر برسه